خواب گذشته
-"بيا، بيا بريم."
دستمو گرفت، از دريچه ي چشماش رفتم تو، رفتم تو ذهنش. همه جا تاريك بود. گفتم دستمو ول نكني گم مي شم. جوابمو نداد. حتي نگام هم نكرد. جلو جلو مي رفت. پرسيدم كجا مي ريم؟ آروم گفت:"گذشته" . پرسيدم چرا اينجا انقد تاريكه؟ بازم جواب نداد. خيلي راه رفتيم تا بالاخره از دور يك نقطه ي سفيد ديدم. هر چي جلوتر مي رفتيم نقطه روشن تر و بزرگ تر مي شد. خوشحال شدم كه هنوز تو ذهنش يه جاي روشن هست. اونم خوشحال بود.
نقطه بزرگ و بزرگتر شد تا شد چارچوب يك در. ازش گذشتيم وارد حياط شديم. گفت:"اينجا رو يادته؟" فقط نگاه مي كردم، فقط نگاه مي كردم. دلم مي خواست تمام وجودم چشم مي شد. اين همون حياط بود با همون در آهني بزرگ، باغچه پر از درخت، حوض مستطيل كوچيك، زيرزمين ترسناك.
داشتم يكي از درختها رو نگاه مي كردم. گفت:"كاجه". خنديدم.
-"يادته؟ ازم پرسيدي، بابامشدي اين درخت چرا تو زمستون هنوز برگ داره؟"
بازم خنديدم. اين حياط تموم خاطرات بچگيه.
حياط شلوغ بود. هر كي مشغول يه كاري بود.
-بابا مشدي اينا كي ان؟ غريبه ان؟
-"همسايه ان. دارن كمك مي كنن."
-آهان، يادم اومد، نذريه.
خنديد. "بيا بريم تو ايوون بشينيم." از سه تا پله رفتيم بالا تو ايوون نشستيم.
-خسته اي بابا مشدي؟ جواب نداد. فقط نگاش مي كردم. اونو، حياطو...
-دارن چي كار مي كنن بابا مشدي؟
-"برو بگو ديگا تو زيرزمينه. دارن دنبالش مي گردن. جاي ديگه پيدا نمي كنن. برو نشونشون بده." خودمو جمع و جور كردم. خب، زيرزمين ترسناك بود.
-"اون موقع كوچيك بودي. الان بزرگ شدي. اين آخريشه. بذار آبرومند باشه. زشته، تو در و همسايه نرن از كسي قرض بگيرن."
با ترديد بلند شدم. رفتم از سه تا پله پايين. به كف حياط رسيدم. يك نفر گفت شايد تو زيرزمين باشه. دنبالم اومد. هشت تا پله رفتيم پايين. انبارو نشون دادم. ديگو برداشتن. برگشتيم بالا. نرفتم تو ايوون. رفتم كمك. عمو داد زد؛ برو كنار بچه، آتيشه، مي سوزي! اين بچه رو ببرين كنار.
-ولي من كه بچه نيستم. بزرگ شدم. بابامشدي خودش گفت برو ديگه بهشون بده.
ديگها رو بار گذاشتن. يكي پس از ديگري. من هم مي خواستم كمك كنم. نمي ذاشتن. "برو كنار بچه". عصباني شدم؛ چقد مي گين بچه؟! به غيض سه تا پله رو رفتم بالا. تو ايوون بابا مشدي رو تشكچه نشسته بود. با همون عرق گير و پيژامه ي هميشگي. مي خنديد. اخم كردم. گفتم نمي ذارن من كمك كنم. مي گن تو بچه اي، مي سوزي.
-"بايد برگرديم".
-كجا برگرديم؟
-"از همون در برمي گرديم، من وقتم تمومه. فقط اومده بودم ببينم اين كارو انجام مي دن، نذرم رو زمين نمونه. تو هم بايد بري به بزرگيت. دستت رو بده."
-نريم. يعني نرو.
انگار صدامو نمي شنيد. "اين آخرش بود. ديگه برگزار نمي شه. بزرگ شدي. اگه تونستي تو ادامه بده. نذار رو زمين بمونه. جاي ديگا رو هم كه بلدي." اون رفت. من بزرگ شدم.