تبليغاتX
متن رود - زیهوپامس یا 1002
ادبیات دراماتیک

گام هاي آهني موسيقي، روي گلويش فشرده مي شد، در روحش نفوذ مي كرد، بين سلول هاي مغزش يك در ميان مي پيچيد. جلوي آينه نشسته بود، مثل هميشه. خودش را سه يا چهار مي ديد و فرياد، جيغ، عربده. از تمام خط هاي بدنش خون مي زد، بين مچ و آرنج. بازوها، جاي فرورفتگي ناخن ها.

با تمام اين تابلوهاي نقاشي، او حقيقي بود. او مرده بود. دفن مي شد.

دوست هايي به نام شرايط ، دور مرده اش به حالت يوگاي شماره ي چند نشسته بودند، برايش دعا مي خواندند، از سنگ ريزه هاي كفن اش فيلم مي گرفتند و به گربه هاي سياه كه همان دوحرفي هاي چشم قرمز هستند، مي نگريستند.

پدر و زن پدرش مي گريستند، به خاطر تيغ هايي كه نديدند و جهلي كه دچارش بودند. آن ها مي خواستند جلوي خودزني، خودآزاري، خودكشي او را بگيرند. اما هيچ گاه لذت او در زمان انجام عمل روي خود را نديدند و نفهميدند. او را سال هاي سال رنجانده بودند. بين گور و مرده چقدر تفاوت است؟ گور يعني زندان و مرده يعني نفسي كه به حبس ابد دچار است و هر دو يعني يكي. خنده هاي امروز گوركن و مرده شور، تمام شده بود. حالا روي او خاك مي ريختند تا زالو، كرم، مورچه، موجودات ناشناخته، تا روح براي ابد رهايي يابد، طبق ديكته هاي باورپذير احمق ها. نقطه. ته خط.

او دفن مي شد. تكرار. او دفن مي شد.

صداهاي درون ديگر خفه مي شد. جيغ هاي هرزه ديگر كفن مي پوشيد. موجودات ياغي ديگر چنگ نمي انداختند. يكي از تخت هاي بيمارستان رواني خالي مي شد. يكي از صندلي هاي هشت و نيم اشغال حراف هاي سيگار به دست مي شد.

دوربين هاي فيلم و عكس سكوت مي كردند. بوم هاي نقاشي، وعده هاي غذايي خود را تغيير مي دادند و يك رقيب براي كتاب چاپ كن هاي چوب پنبه، دست تكان مي داد و خودش را در موج هاي مرگ مي انداخت. ديگر كاغذ هاي گلاسه كور مي شدند از: واي واي علي، آن مرد يك دمي، نقش هاي كشيده شده با خط هاي منحني. ديگر خيابان ها از نبودن ماسك روي صورت او حيرت نمي كردند. و شربت هاي دكس و مخدرها آويزان نت هاي ديگر مي شدند.

پدر و زن پدرش مي گريستند. پدر براي ناتواني در بازي نقش مادر و زن پدر براي عادتي كه ماهيانه نه، روزانه و حتي شبانه به قرص خوردن ها، نخوابيدن ها، روزه ي سكوت گرفتن ها و خون بيرون زدن هاي او كرده بود. و خواهر مويه مي كرد براي تهمت هايي كه در حق او بيرون ريخته بود. فقط دوست هايي كه – پرانتز باز – دوست يعني توالت. توالت هايي كه به تو امكان مي دهند تا ذهن اسهالي ات را خالي كني – پرانتز بسته – برايش انت الحق مي خواندند، حال خوشي داشتند، مي دانستند كه خدايش او را ترك نكرده است. او دفن مي شد. نامش الميرا بود. الميرا يعني بزرگ قبيله. فاحشه اي كه فقط به سوسك هاي خانه ي پدري اش اجازه ي ورود مي داد. او دفن شد.

فرشته فرشاد/ متن رود/ شماره ۳/ ادبیات دراماتیک

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:35  توسط گروه رود  |