هميشه كه نمي وزد از شمال
از كافه ي شبانه
از 469
عيبي ندارد
پانزدهم همه تركند و جيب ندارند
ابولهول هم بوسه وقتي مي خواهد
مدراتو مي گريزد .
سانتاماريا !
نمي پذيرد ديگر پناهنده .
به عقد كذب در مي آيم به جبر
فرزند اولم آنگاه
نه يهودي است نه نصراني
فرياد نمناكي است
محكوم مي كند تمام خيابان
و مي مكد چروك هاي اندونزي
از شعرهايم .
نه بيمارم نه مارچوبه
از ساعت قهوه ام فقط
سيگاري گذشته است .
اپرت كار مي كنند كلاغ هايم
تمرين سرطان .
اين است اولين پديده ي آنجليسم
وقتي نظريه ها خودكشي مي كنند .
شعر گردشی نسبی دارد در چند حیطه.این گردش اگر چه در وحله ی اول می تواند دلالتی باشد بر سیالیت ذهن و زبان شاعر و اشراف او بر ساحات مختلف، اما جاهایی هم موجب تشتـتی آزاردهنده می شود ، که خط روایت پنهان و گنگ شعر را مدام قطع می کند و به آن ضربه می زند.می شود به راحتی فهمید که شاعر در سرایش این شعر گوشه ی چشمی داشته به بازی های کلامی و مانورهای زبانی .اگر چه این بازی ها چندان مترقی و ناب از کار در نیامده اند ، اما در متنی که پیش روی ماست ، قابل پذیرش هستند.میل به غریب گویی در سطرهای این شعر را می توان در دو وجه مورد بررسی قرار داد.در وجه نخست باید عزیزش داشت ، چرا که غریب بودن یعنی آشنایی زدایی و این کار در بعضی سطرها به خوبی صورت گرفته و چنین کیفیتی مسلماً به سادگی حاصل نمی شود.اما گاهی هم پُزِ غریب گویی بر قوه ی آشنایی زدایی غلبه کرده.مثلن این همه تاکید بر اسامی خاص و چرخش های جغرافیایی متن ،که گاهی توی ذوق می زنند.نه این که چنین مرز شکنی هایی نباید در شعر باشد،اما حضورشان باید در شعر طوری باشد که با منطق متن – حالا هر چقدر هم هذیانی- همگن باشند.قوت شعر در تصویر سازی های آن است.تلفیق حیطه های عینیت و ذهنیت ، با چاشنی صراحت ، توانسته به ترکیبی دلنشین بدل شود و این کار کوچکی نیست :
هميشه كه نمي وزد از شمال
از كافه ي شبانه
یا:
از ساعت قهوه ام فقط
سيگاري گذشته است .
که بهترین سطر های این شعر هستند.وجهه ی مثبت دیگر این شعر ، استفاده ی هوشمندانه از طنز است.هر چند این طنازی قدری رو مانده و به لایه های زیرین شعر تزریق نشده و عمقی نیافته ، اما در همین فرمت فعلی هم ، می توان از کاربرد پیش برنده ی طنز در این شعر سخن گفت و آن را مثبت ارزیابی کرد.
نکته ی درخور توجه برای من ، نوع نگرش و جهان بینی شاعر است.این پوچ گیری و پوچ بینی را می توان به راحتی ازمتن استنباط کرد. بنا براین منطق هذیانی شعر را می توان پذیرفت.بریده گویی های شاعر را نیز به همان دلیل فوق الذکر می توان ارج نهاد.اما نگاهی که از بالا بر این شعر مستولی است ، قدری آزار دهنده است.نگاهی نزدیک به عقل کل(نه دانای کل) که قدری فخر معلومات می فروشد و پایینی ها را ریز می بیند انگار.در واقع مشکل عمده ی شعر در حضور مداوم شاعر است.شاعری که مدام حضورش را می خواهد به ما یاد آوری کند ، و این حضور او لذت مستتر در سطرهای قابل توجه اش را کمتر می کند و اندیشگی شاعر در تزاحم با اندیشه ی شعر قرار می گیرد.
با این وجود ،ابهامی که در سطرهای این شعر وجود دارد، امکان تاویل های گوناگون و خوانش های مختلف را پدید می آورد.پرتاب های ذهنی ، هر چند قدری تصنعی هستند ، اما گاهی به جاهای خوبی می رسند:
محكوم مي كند تمام خيابان
و مي مكد چروك هاي اندونزي
از شعرهايم .
ناهمگونی مضمونی و عدم وحدت آوا در این شعر-بی آن که بتوان آن را متنی پلی فونیک دانست- در خدمت نشان دادن ذهنیت بی قرار شاعر هستند.ذهنیتی که در هنگام سرایش ، در تمام لایه های نوستالژیکش جستار می کند و با پرهیز از سانسور فکری خودش، اولین تداعی ممکن ذهنش را روی کاغذ پیاده می کند.از این روست که گمان می کنم می شود انتظار شعرهای بهتری هم از فرشته فرشاد داشت.
... ..../ شماره ی ۳/ متن رود/ ادبیات دراماتیک