به نام خداوند قلم، زيبايي و عشق
من در عظمت اين كائنات هنوز هم مي ترسم! انگار همين ديروز بود كه: " به بيابان شده بودم. عشق باريده بود. چنانكه پاي آدمي در گل فرو شود، پاي من به عشق فرو شد. "
انگار شفق امروز بود كه كنار دريا نشسته بودم، نشسته بوديم، نشسته بودند كه ناگهان "رسولي" با "شيدايي" از راه رسيد، گويي "فرشته" ي غيبي بود، خسته، روحش عرق ريزان و از رودي صعب و محنت تا دل دريا آمده بود و شرمگنانه و خجل درآمد كه:
"به پايان رسيديم، نكرديم آغاز
فرو ريخت پرها نكرديم پرواز
ببخشاي اي روشني عشق، بر ما ببخشاي
اگر روي پيراهن ما نشاني از عبور سحر نيست!"
و انگار نشنيدند! و من با ذره ذره ي جسم و جانم مي شنيدم كه چه شورمندانه آمده اند؛ سرشار شور، شرافت، شان و شمع و شعور! و انگار ديده نشدند. از "متن رود" آمده بودند تا دل دريا كه "كتاب رود" را زمزمه كنند و غوغايي بود؛ انگار قيامت! آنهايي با شيدايي مي خواندند:
"آي آدمها كه بر ساخل نشسته شاد و خندانيد
يك نفر در آب دارد..."
و گوشي نبود و هوش گويي در پي شكار موش رفته باشد كه اندك آذوقه ي خلقان را مي برد و كسي در آن هرم مهربان آتش اهورايي فرشته نديد، و من به چشم سر ديدم و جانم آتش گرفت. و نرم نرمك در آبي مهرآوه "بودي" بودا غرق رود شدم. رود بود، دريا بود، طراوت بود، مهر بود، شور بود، شوق بود اما همه بوي "ياس" مي داد و من پي جوي "ياس" بودم؛ گل بي خار. من پي تشتي مي گشتم كه سر يحيي نبي در آن بود، تشتي كه سياووش مظلومم را در آن به بارگاه پادشاه بردند. تشتي كه در خرابه هاي شام خورشيدي شد كه سر حسينم (ع) در آن بود. رود بود، دريا بود اما بوي خاك ايرانم نبود. من دربدر پي جوي حكيم توس بودم، حسنكي كه بر دار شده بود، حلاجم كجاست؟ تن شمع آجين عين القضات من كجا آب مي شود؟ شيخ اشراق من كو؟ قاف كجاست؟ و سيمرغ چرا نمي آيد؟
و من شور مي ديدم، شوق بود اما بوي تنهايي "كافكا"، عصيان عبوس "بكت"، تن غرق در خون "ژرژ دانو"، "ژاندارك" و زباني كه زبان من نبود، اما گرما داشت! اين رود چرا اينهمه با من غريبه بود، در حالي كه فرزندانم در آن تا دريا آمده بودند؟ رسول و شيدا و فرشته و فرناز و حبيبه و طاهره و مطهره و علي و عادل و ... همه بودند. و من انگار رمئو مي ديدم و ژوليت و ژانت و جان و پاتريس و نورا و لورا و ... و جانم آتش مي گرفت. سياووش مظلوم من كجاست؟ بيهقي من كو؟ غربت غريبانه ي چشمان معصوم آهوي در دام صياد و آن ضامن غريب كجاست؟ انگار وقتي كه فرشته ها ديده نشدند، قهر كردند و رفتند كه ببينند آسمان هر كجا آيا همين رنگ است! و من طاقتم طاق شد و پشتم كمان و صورتم شيار خورد و نعره زدم: با شمايم كه رسولاني پاك داريد، آي با شما فرشته ها هستم!
"منم، من
سنگ تيپاخورده ي هر قرن
بيا بگشاي در، بگشاي در
ميهمان سال و ماهت خسته مي آيد!"
دريا طوفاني شد و من رود را سرمه ي چشمان كم سويم كردم كه بوي فرزندانم را مي داد. بدرك كه شما را نمي بينند!! خيال كنيد كه كورند، كه كرند، رهاشان كنيد! به خويشتن خويش بازگرديد، دريا شويد، دريا! به چشم خورشيد بنشينيد و نگران خفاشان شب پرست نباشيد. شما تازه جوانه داده ايد، پژمرده نشويد. من جانم را تكه تكه مرهم زخم جسمتان مي كنم. من شما را مي بينم چنانكه دستان مهربان خدا را كه به حمايت بر شانه هاي شماست. كجا مي رويد؟ ما چراغمان اينجا مي سوزد. ما بوي خاك و پونه و اروند و ارس و الوند مي دهيم. ما بوي نرگس و گل محمدي و آبي مهربان آسمانيم. ما مي مانيم. نهراسيد. از توري كه شما را گرفتار كرده است رها شويد. نماز عشق بخوانيد و از ياد نبريد كه:
" نماز عشق را جز با خون وضو نمي توان كرد!"
بمانيد. شما دريا مي شويد، چون به آستانه دريا رسيده ايد. موج باشيد، از طوفان نهراسيد. نياي شما حافظ است، همو كه شما را گفت:
"گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم!"
بمانيد. بمانيد. پدر بي فرزند در تنهايي دق مي كند، كجا مي رويد؟
و من در رود غرق شدم، و من كنار دريا نشسته بودم، نشسته بوديم، نشسته بودند، اما انگار نَشُسته بودند.
رود مي ماند اگر روحتان در جسمتان به جان اهورايي ايران سجده برد! من بوي رود و پونه و خاك و ماهي شور را دوست دارم و باور دارم كه روزي در آئينه ي دريا فرشته خواهيد شد. نماز عشق بخوانيد و به عشق ايمان بياوريد و كفش هايي از آهن بپوشيد و عصايي از فولاد برگيريد و قلم كه توتم مقدس قبيله ي ماست و خداوند خدا بدو سوگند ياد كرده است را در مسلخ اهريمن قربان نكنيد. خدا زيباست و زيبايي ها را دوست دارد و قلم وديعه ي الهي است كه در جريان تاريخ و رود از آدم تا خاتم به دست شما رسيده است. قدر گوهرتان را بدانيد؛ زيبا مي شويد، چون ماه!
من گريستم و تمام ماهي هاي دريا با شور و شيدايي در چشمان فرشته دُر باريدند كه گوهر دريا با جان رود يكي شود كه پولس رسول ما را گفته بود:
"اگر مي فروشي همان به كه بازويت را و نه قلم!"
و ما گريستيم بر غربت غريبانه ي خود و "مادر" صداي ما را شنيد و از سينه ي پر مهرش شير حياتمان را داد تا جاودانه شويم. و من خسته خودم را به آتش سپردم تا از دل خاكستر من "رود سيمرغ و ققنوس" برنا سربرآورد. درمانده نباشيد. سبز بمانيد، سعادتمند باشيد، سلامت و سربلند و جاويد تا جاودانگي، برنايي كنيد. من در خلوت شبهايم برايتان دعا مي كنم كه جوان مرگ نشويد.
پدر پيرتان
نصرالله قادري
تنكابن 4/3/87 – ساعت چهار صبح