تبليغاتX
متن رود -
ادبیات دراماتیک

همه چیز روبراه است

گرما موج می زد. در خیابان با ماشین می راند. خورشید در وسط آسمان بود. از دور دست توده های ابر سیاه به سرعت به سمت شهر در حرکت بودند. تاریکی شهر را گرفت. توده های ابر سیاه جلوی خورشید را گرفته بودند. باد گرمی وزید. تا به الان طوفانی این چنین را به یاد نداشت. باد چنان قدرت داشت که کنترل ماشین را از او گرفته بود. ناچار شد ماشین را متوقف کند تا طوفان بخوابد.                                                                                              

خود را در ماشین اش مچاله کرده بود. به رهگذرانی نگاه می کرد که وحشت زده از طوفان به دنبال سرپناهی بودند. همه چیز به هم ریخته بود. از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین، مردمی را می دید که به سختی تلاش می کردند خلاف جهت باد قدمی بردارند. تلاششان بیهوده بود. آنها تنها می توانستند خود را به باد بسپارند و به جلو پرتاب شوند.                     

 ناگهان در این بین چیزی نظر مرد را جلب کرد. سرنشین اتومبیل کناری اش به طرز مبهمی برایش آشنا می آمد. تصور کرد دچار وهم شده است. ولی وقتی دقیق تر شد هراسی درونش را لرزاند. لحظه ای چشمانش را بست. باز کرد. چیزی تغییر نکرد. در اتومبیل کناری خود، خودش را دید. آن مرد غریبه چنان شباهتی به او داشت که نمی توانست تصور کند کس دیگری جز او است. دچار تهوع شد. ولی زود برطرف شد و جای خود را به هیجانی نامطبوع داد.

زمانی به خود آمد که اتومبیل غریبه در طوفان پیش می رفت. تصمیم گرفت او را تعقیب کند. سایه به سایه دنبالش بود. هر چه جلوتر می رفت از خشم طوفان کاسته می شد و بر وحشتش افزوده. خیابان ها و کوچه ها برایش آشنا بودند. او این مسیر را می شناخت. مسیر همیشگی او بود.

 اتومبیل غریبه مقابل ساختمان خاکستری بزرگی توقف کرد. آنجا خانه ی او بود. او همیشه ماشین اش را همان جایی که غریبه پارک کرده بود، پارک می کرد. مرد با فاصله ای از خانه اش ماشین را متوقف کرده بود و غریبه را زیر نظر داشت. غریبه بوق اتومبیل اش را به صدا درآورد. عملی که مرد همیشه انجام می داد. لحظه ای بعد پسر خردسالش را دید که به همراه سگ اش از خانه بیرون پرید و در آغوش غریبه درآمد. بلافاصله زنی نیز از خانه خارج شد و به جمع آنها پیوست. زنش بود. غریبه پسر بچه ای را در آغوش گرفت که پسر او بود. سگی را نوازش کرد که متعلق به فرزندش بود. زنی را بوسید که زن او بود. داخل خانه ای شد که خانه ی او بود. تمام کارهایی را انجام داد که او پیش تر انجام می داد.

چطور خانواده اش متوجه جعلی بودن او نشده بودند؟ شاید این تنها یک خواب آشفته باشد؟ ولی مگر آدم می تواند در خواب آنقدر هشیار باشد که بفهمد خواب می بیند؟ اگر این طور هست پس می تواند خود را از آن خلاص کند. دستش را بالا می گیرد. مچ دست را لای دندان می گذارد. گاز محکمی می گیرد. دردش می آید. نگاهی به دستش می اندازد. دایره ی قرمز دندانه داری که ناشی از فرورفتگی دندان بر روی پوست و گوشت دستش است روی مچ دست حک شده است. او بیدار است. هشیار است. همه چیز واقعی است. خودش، زنش، پسرش و آن دیگری. غریبه.                                           

افکار زیادی به مغزش هجوم آورد. یاد داستانی افتاد که سالها پیش خوانده بود؛ طوفان در راه است. داستانی خیالی. وقایع داستان در شهری می گذشت که مردم اش همه مانندی پیدا می کردند. از هر انسانی دو تا وجود داشت. پایان داستان را به یاد نداشت. به یاد نداشت نویسنده چه نتیجه گیری ای قصد داشت انجام دهد. از آن داستان هایی بود که مدعی پیش بینی آینده بودند. ولی آن تنها یک داستان بود. نمی توانست حقیقت داشته باشد. نمی توانست تصور کند که دو نفر باشد. که مانندی داشته باشد. چقدر وحشتناک است که هم باشی و هم نباشی. به خود قبولاند که او یک متجاوز است. متجاوزی که خانواده اش را از او گرفته بود. باید دست به اقدامی می زد.

 نگاهی به خانه اش می اندازد. مرد تصور کرد کسی از پشت پرده یکی از پنجره ها او را زیر نظر دارد. باید متجاوز باشد. نیرنگی در کار بود. لحظاتی بعد در خانه اش باز می شود و متجاوز را می بیند که به سمتش می آید. هیجان داشت. نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. متجاوز ضربه ای به شیشه ی ماشین اش زد. مرد شیشه را پایین کشید. شنید که متجاوز گفت :  " مشکلی براتون پیش اومده؟ "                                                                                  

رفتارش طبیعی بود. یعنی از اینکه کسی را شبیه خود ببیند وحشت نمی کند؟ آرامش متجاوز در دلش ترس انداخت. سست شد. شهامت حرف زدن را از دست داد. نگاهی به خود در آینه ی ماشین می اندازد. شبیه بودند. چیزی نمی گوید. ماشین را حرکت می دهد و از آنجا دور می شود.

 تمام شب را در ماشین اش می ماند. نخوابید. فکر کرد. چیزی به دست نیاورد. توان حل مسئله را نداشت. آرامش متجاوز ذهنش را به هم ریخته بود. او نقش مرد را خوب بازی می کرد. مطمئناً به همان شکل  خانواده اش را فریب داده بود. باید دست به اقدامی می زد. زمان از دست می رفت.

اقدام اول، در جریان گذاشتن خانواده اش بود.                                                              

صبح شد. به همراه ماشین در نزدیکی خانه اش پنهان می شود. منتظر می ماند تا متجاوز از خانه خارج شود. خارج می شود. زمان مناسب رسیده بود. هر چیزی به جای خود برمی گشت. هیجان داشت. طبیعی نبود. مهارش را از دست می داد. دچار تردید شده بود. مگر متجاوز خانواده اش را تصاحب نکرده بود؟ با خود گفت : "  اینجا خونه ی منه. اونها خانواده ی من هستند. "        

از ماشین پیاده می شود. به سمت خانه حرکت می کند. ناگهان در باز می شود. پسرش را می بیند که به همراه سگ اش از خانه بیرون می آید. در را می بندد و مشغول بازی با سگ    می شود. مرد به سمتش می رود. قصد دارد پسر را در آغوش بگیرد. پسر وحشت زده خود را عقب می کشد. به سمت زنگ خانه می دود. سگ بی حرکت به مرد زل زده است. پارس می کند. در باز می شود و پسر داخل خانه می رود. سگ را صدا می زند. سگ حرکتی نمی کند. همچنان خیره به مرد است. مرد دستش را به سوی سگ دراز می کند. سگ آرام می نشیند. پسر فریاد می زند. سگ تکانی می خورد. برمی گردد و داخل خانه می شود. در بسته است.               

مرد زنگ می زند. طوری مقابل دوربین زنگ قرار می گیرد که چهره اش کاملاً دیده شود.    

صدای زن : "  بله! "                                                                                                                

 ــ  " باز کن... منم. "                                                                                                                      

صدای زن : " می شناسمتون؟ "                                                                                                          

یعنی او را نشناخته است؟ شاید متجاوز خانواده اش را تهدید کرده است؟                           

ــ  " اذیتتون که نکرد؟ "                                                                                                                    

صدای زن : " شما بچه ی منو ترسوندین؟... شما کی هستین؟ "                                                                 

ــ " نترسین. باز کنین بیام تو. "                                                                                                            

صدای زن : " اگه از اینجا نرین پلیس رو خبر می کنم. "                                                     

زن رفته است. ترسی در صدایش نبود. او هم آرامش متجاوز را داشت. گویا اتفاقی نیفتاده بود. گویا همه چیز روبراه بود. خوب بازی می کرد. باید خانواده اش مجبور به دروغ گفتن شده باشند. نگاهی به مچ دستش می اندازد تا مطمئن شود بیدار است. دایره ی قرمز دندانه دار بر روی مچ دستش وجود دارد. او بیدار است. احساس بیچارگی کرد. مگر می شود آدمی در یک لحظه در دو جا باشد؟ خود را دلداری داد؛ هر کسی می تواند گرفتار چنین وضعیّتی شود. شاید بدتر از این هم. فقط نباید دست به اقدام عجولانه ای زد.                                                                                

 به فکرش افتاد به محل کارش برود. باید به نحوی سر از قضیه درآورد. واهمه داشت.

در طی رفتن، یک بار مسیر را به اشتباه می رود. آن را به حساب پریشانی ذهن گذاشت.

حدسش درست بود. اتومبیل متجاوز آنجا بود. نزدیک محل کارش. کارخانه ی ماشین سازی.

جایی دورتر منتظر می ماند. مدتی گذشت. متجاوز از ساختمان بیرون می آید. سوار اتومبیل اش می شود و حرکت می کند. متجاوز را تعقیب نمی کند. از ماشین پیاده می شود. خود را به ساختمان محل کارش می رساند. کارت شناسایی را وارد سیستم ورودی می کند. منتظر می ماند. التهاب داشت. سیستم او را نمی شناسد. در بسته می ماند. چیزی که از آن واهمه داشت. متجاوز شغلش را هم تصاحب کرده بود. دیگر کنترل تمام زندگی مرد در دست متجاوز بود. دیگر جانش در خطر بود. دیگر، متجاوز، یک دشمن بود.                                                   

نگاهی به دستش می اندازد. چیزی نمی بیند. دایره ی قرمز دندانه دار از بین رفته است. یا اساساً چنین چیزی وجود نداشته است. همه چیز خواب بود. بار دیگر مچ دستش را گاز می گیرد. اینبار بی رحمانه. تا جایی که دندان هایش کاملاً در گوشت دستش فرو می روند. فریاد می زند. هم از درد. هم از رنج. دایره ی قرمز دندانه دار دوباره شکل می گیرد. بیدار است.     

 دیوانه شده است. سعی می کند آرامش خود را حفظ کند ؛ هر کسی می تواند گرفتار چنین وضعیّتی شود. شاید بدتر از این هم. فقط نباید دست به اقدام عجولانه ای زد.

اقدامی دیگر. باید موضوع را با پلیس در میان بگذارد.

در اداره ی پلیس است. داستانش را تعریف می کند. در تمام مدتی که با پلیس در حال صحبت بود چیزی او را آزار می داد. نمی دانست. بهتر بود فراموش کند.

پلیس تحقیق را آغاز می کند. از دشمن و خانواده اش بازجویی می شود. خانه مورد بازرسی قرار می گیرد.

همه چیز سر جایش بود. هیچ مدرکی مبنی بر اینکه دشمن هویتی جعلی داشته باشد پیدا نمی شود. تمام مشخصاتی  که مرد از خود به پلیس داده است، متعلق به دشمن است. شباهت او نیز از نظر پلیس چیزی را ثابت نمی کند. آزمایشات پزشکی انجام گرفته بر روی مرد و دشمن نشان می دادند که آن دو از هر نظر یکسان هستند. پلیس تنها از مرد مدرکی می خواهد که هویتش را ثابت کند. که خانواده، او را بپذیرد. زنش او را فریبکار می دانست. پسرش از او وحشت داشت. او را غریبه می دانند. هشدار می دهند که در صورت مزاحمت مجدد از او شکایت کنند. پرونده از نظر پلیس بسته است و به بایگانی شلوغ اداره فرستاده می شود. مرد دیگر یک غریبه بود.                            

غریبه به گریه افتاد. کاری از دستش ساخته نبود. کسی او را به یاد نداشت. اطرافیان هم دشمن را صاحبِ خانه و خانواده اش می شناختند. گویا اصلاً وجود ندارد. به این فکر می کند که شاید حقه ای در کار باشد. شاید زن عاشق او نبود. شاید زن دروغ گفته بود. شاید فریبش داده بود. او که با  خانواده اش خوشبخت بود. باید سر از قضیه درآورد. ذهنش را عقب می کشد. سعی می کند تمرکز کند تا به یاد آورد. اینکه از کجا آمده بود؟ در کجا بزرگ شده بود؟ والدینش چه کسانی بودند؟

 تنها تصاویری محو از گذشته اش را به یاد می آورد. دیگر حافظه به کمک اش نمی آمد. وحشت می کند. نگاهی در آئینه اتومبیل به خود می اندازد. قیافه ی درون آیینه برایش تازگی داشت. خود را به سختی به جا آورد.

چه بلایی دارد بر سرش می آید؟ او که بود؟ ناگهان به این شک می کند که شاید خود او واقعی نباشد. شاید خود او متجاوز است. اما اگر او واقعی نباشد، اگر او متجاوز است، پس چطور این ذهنیت در سرش شکل گرفته که آنها خانواده ی او هستند؟ براستی آنها خانواده ی او بودند؟

زمانی که سعی می کند خاطره ای از بودن با خانواده اش را به یاد آورد، ناتوان است. همه چیز پاک شده بود. یا اساساً وجود نداشت؟ خاطره ای از روزهایی که در کارخانه ی ماشین سازی مشغول به کار بود را به یاد نداشت. تنها چیزی هایی را که به آن یقین دارد، که متعلق به اوست، خانه اش بود. ساختمانی بزرگ و خاکستری رنگ. و دشمنی که آن را تصاحب کرده بود. و البته ماشینی که سوارش است. همین. چیز دیگری برایش نمانده بود.

متجاوز دارد خاطرات اش را از دست می دهد. دیر بجنبد همه چیزش را از دست داده است. تصمیم می گیرد.

به خود گفت برای تغییر دادن وضعیّت موجود به شکل اول، راهی ندارد جز این که، خود دست به کار شود. دشمن شود.

 چشم هایش را بست و با خود تکرار کرد : " من وجود دارم. من واقعی هستم. من اشتباه نمی کنم."

 نقشه ای به سرعت در سرش شکل گرفت. با همه ی جزئیات. شکلی از غریزه. اقدام آخر.                                  

دشمن خانه را زیر نظر دارد. ماشین دشمن پیدایش می شود. دشمن ماشین را در محل همیشگی پارک می کند. پیش از آنکه دشمن بوق ماشین را به صدا درآورد، دشمن خود را به او رسانده است. دشمن ضربه ای به شیشه ی ماشین می زند. دشمن شیشه ی اتومبیل را پایین می کشد. پیش از آنکه دشمن سخنی بگوید، دشمن چاقویی را در گلویش فرو کرده است. دشمن تنها فرصت   می کند صدای خفه ای از گلوی خود بیرون دهد ؛ "  تو هم هیچ شانسی نداری. " جمله ای که برای دشمن قابل فهم نبود. سپس دشمن ساکت می شود. چاقو تا دسته در گلوی دشمن فرو رفته بود. کار تمام شد. دشمن، دیگر مرد خانواده بود.                                                                          

همه چیز روبراه است. مرد زندگی تازه ای را آغاز می کند. او در کنار خانواده اش خوشبخت است. صبح از خواب بیدار می شود. صبحانه ای می خورد و به سر کار می رود. به خانه بر می گردد. مانند همیشه اتومبیل اش را در محل همیشگی پارک می کند و با بوق زدن حضور خود را اعلام می دارد. پسر ش و زنش به استقبالش می آیند. پسرش را بغل می کند، زنش را می بوسد و به اتفاق هم داخل خانه می شوند.                                                              

در یکی از روزها مرد متوجه می شود ماشینی در تعقیب اوست. اعتنایی نمی کند. مسیر همیشگی اش را طی می کند. از خیابانها و کوچه ها می گذرد. به خانه می رسد. بوق اتومبیل را به صدا درمی آورد. پسر نوجوان و دختر کوچکش، به همراه سگ شان بیرون می پرند. لحظه ای بعد زنش هم به استقبالش می آید. بچه ها را در آغوش می گیرد، سگ ها را نوازش می کند و زنش را می بوسد. همگی داخل خانه می شوند.

بچه ها با سگ شان به اتاق خود می روند. زن مقابل آئینه می نشیند. مرد به یاد تعقیب کننده اش می افتد. کنار پنجره می رود. پرده را کنار می زند و بیرون را می پاید. ماشین تعقیب کننده هنوز آنجاست. سرنشین آنرا نمی شناخت. غریبه بود. به نظرش آمد به او خیره است. نگران شد.

مرد به همراه سگ ها از خانه خارج می شود. خود را به ماشین غریبه می رساند. ضربه ای به شیشه ماشین می زند. شیشه پایین می آید. رو به غریبه می کند؛                                                    

ــ  " مشکلی براتون پیش اومده؟ "                                                                                                         

سگ ها بی حرکت به غریبه زل زده اند.                                                                          

غریبه گفت : "  نمی دونی من کی ام؟ "                                                                                             

سگ ها پارس می کنند.

ــ  " فکر نمی کنم ... از کجا اومدی؟ ... برای چی دنبال من راه افتادی؟ "                                                       

غریبه گفت : "  تو نمی تونی صاحب اونا بشی. "                                                                                  

سگ ها آرام می نشینند.

ــ " راجع به چی حرف می زنی؟ "                                                                                                    

غریبه نگاهی در آیینه ی ماشین اش می اندازد. در این میان چیزی توجه مرد را جلب می کند که او را می آزارد. با تردید به آن نگاه می کند. دایره ی قرمز دندانه داری را روی مچ دست غریبه تشخیص می دهد. غریبه ماشین اش را حرکت می دهد و از آنجا دور می شود.

مرد هر چه به ذهنش فشار می آورد چیزی به خاطرش نمی آید. چیزی وجود داشت که او را آزار می داد. مچ دستش به خارش افتاده بود. نگاهی به آن می اندازد. زخم دایره شکلی را بر روی مچ دست خود می بیند. چیزی به یاد نمی آورد. نمی داند که این لکه از کجا آمده بود.   لحظه ای به ذهنش می رسد شاید زمانی که در خواب بوده بچه هایش این بلا را سر او آورده اند. اما نمی دانست که هم پسرش و دخترش و هم زنش دایره های قرمز دندانه داری را بر روی مچ دست خود دارند که از آن آگاه نیستند.                                                       

                             

رسول کیاپاشا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:50  توسط گروه رود  |